خرید بک لینک
خسرو فرشیدورد چامۀ زیبای «این خانه'>خانه قشنگ است ولی خانه من نیست» را برای روزگار کوچیدگان از وطن سرود.به گزارش ایمنا، خسرو فرشیدورد متولد ۱۳۰۸ در ملایر بود و پس از اخذ مدرک دکترا در رشته زبان و ادبیات فارسی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد.تحصیلات ابتدایی و متوسطه را تا کلاس دهم در زادگاه خود گذراند و از دبیرستان البرز تهران دیپلم گرفت. در سالهای ۱۳۲۹ و ۱۳۳۸، لیسانس و فوقلیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران دریافت کرد و سپس در سال ۱۳۴۰ از همانجا فوقلیسانس علوم اجتماعی گرفت. سرانجام در سال ۱۳۴۲ به دریافت درجه دکتری زبان و ادبیات فارسی نایل آمد. تخصص اصلی وی پژوهش در عرصه دستور زبان فارسی بود و در این رهگذر از چندین زبان بیگانه مانند فرانسوی، انگلیسی و عربی که به دستور آنها نیز تسلط داشت بهره میجست. با زبان اسپانیایی و برخی زبانهای کهن مانند زبانهای فارسی باستان نیز آشنایی داشت.او از ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۵ عضو سازمان لغتنامه دهخدا بود و در تنظیم حرف «واو» با آن سازمان همکاری داشت. از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۷ نیز استادیار دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان شد. سپس خود را به تهران منتقل کرد و از ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۸ استادیار، و از آن پس تا اردیبهشت ۱۳۵۴ دانشیار، و از آن تاریخ به بعد استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران گردید. بعد از بازنشستگی نیز تا چند ماه پیش از مرگ به تدریس دستور زبان در دانشگاه تهران پرداخت. دکتر فرشیدورد جمعه ۸ دیماه ۱۳۸۸ خورشیدی، غریبانه و در تنهایی و عزلتی غمانگیز در سرای سالمندان نیکان تهران جان به آفریننده جانها داد.شعر «این خانه قشنگ است ولی خان

برچسب: نویسنده: میلاد رادمنش تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 20:25

نوجوان ۱۳ سالهای ڪه به منظور مقابله با دشمن و ضربه زدن به آن ها، به شناسایی و عمق مواضع بعثی ها میرفت و غنائم و اطلاعات مهمی را با خود میآورد.بهنام چند بار که گیر بعثی ها افتاده بود، گفته بود: دنبال مامانم میگردم، گمش ڪردم، بعثیها هم که فڪر نمیڪردند این بچه ۱۳ ساله چه ماموریتی داره، رهایش میڪردند.یکبار رفته بود شناسایی، بعثیها گیرش انداختند و چند تا سیلی بهش زدند، جای دست سنگین افسر بعثی روی صورت بهنام مونده بود؛ وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود، هیچ چیز نمیگفت، فقط به رزمندگان اشاره ڪرد ڪه دشمن ڪجا مستقر است و بچهها راه میافتادند.آخرین بار که او را دیدم یڪ اسلحه به غنیمت گرفته بود و با همان یڪ اسلحه هفت بعثی را اسیر گرفته و عقب آورده بود.(شهید بهنام محمدی)

برچسب: نویسنده: میلاد رادمنش تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 20:25

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است؛ اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهایشان بسیار کم است.استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند.این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

برچسب: نویسنده: میلاد رادمنش تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 20:25

صفحه بندی